تبليغاتX
نقره فام
یادداشت های سحر
دلم خیلی سوخت. تیم محبوبم حذف شد. دیوید بکام از کاپیتانی تیم انگلیس استعفا داد.
از صبح تا حالا برای اون مجله انگلیسی دارم گزارش می نویسم و گریه می کنم.
راستی مرسی از کسانی که ای میل زده بودن و برای مصاحبه جواب داده بودند. اگر باز هم نظری دارید هنوز وقت هست.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 18:56  توسط سحر آهنچی  | 

انقدر درگیر فوتبال هستم این روزها که اصلا وقت ندارم سرم رو بخوارانم. در فرانکفورت که بودم یک خبرنگار انگلیسی دیدم که در هتلی که من و خواهر و برادرم بودیم اقامت داشت. وقتی که فهمید من هم روزنامه نگاری خوانده ام و علاقه به این کار دارم و در ضمن سابقه کار هم دارم، پیشنهاد داد که برای مجله آنها کار کنم.
اولین مطلبم را امروز برایشان فرستادم. این مجله درباره فوتبال است. کاری که تا به حال در عمرم نکرده ام.به هر حال منابع مختلف را از خبرگزاری ها می گیرم و گزارش می نویسم درباره اش.
آنقدر درباره دیوید بکهام مطلب خواندم دارم دیوانه میشم.هر مطلبی هم که می خوانم بیشتر از قبل عاشقش می شم.انگار که تا به حال برایم وجود نداشته. در حالیکه همیشه دوستش داشته ام اما الان که بیشتر درباره اش می دانم،بیشتر هم دوستش دارم. توی استادیوم در فرانکفورت که بازی انگلیس را دیدم دلم می خواست از همون بالا خودم را پرت کنم وسط زمین. وای که من یکی از فن های بزرگ فوتبال انگلیس و دیوید بکهام هستم. راستی ویکتوریا بکهام و بروکلین پسرشون رو هم دیدم. ولی از فاصله دور.

فعلا نمی خواهم آدرس سایت این مجله انگلیسی را فاش کنم اما شاید بعدا آدرس آن را گذاشتم تا شما هم بخوانیدش.
فقط دارم یک گزارش تهیه می کنم از محبوبیت فوتبالیست ها در ایران. مخصوصا فوتبالیست های انگلیسی و به ویژه بکهام. حالا اگر کسی هست که دوست دارد برای گزارش من کمک کند، لطفا به من ای میل بزند. سوالات اینطوریه که آیا اصولا ایرانی ها طرفدار فوتبال اروپا یا کشورهای دیگر هستن یا نه؟
چه تیم هایی بیشتر در بین جوانان ایرانی طرفدار دارند؟
دیوید بکهام بیشتر در بین دختر ها طرفدار دارد یا پسرها هم از او خوششان می آید؟
چه معیارهایی باعث می شود که فوتبالیست هایی مثل بکهام در ایران طرفدار پیدا کنند؟

فعلا همین سوال ها تا بعد اگه به ذهنم چیزی رسید بگم
ای میل من هست:
saharahanchi   [at]   yahoo    [.]   com

اگه می توانید و دوست دارید می توانید به انگلیسی جواب بدهید. کار من هم راحت تر می شود.
ممنونم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 18:0  توسط سحر آهنچی  | 

یه چیزی که داره خیلی اینجا بهم حال میده تو آلمان ،اینترنت پر سرعتشه و اینکه همه سایت ها رو می توان بدون فیلتر ببینم. بعد از مدت ها هم ارکات رو چک کردم و کلی تغییرات دیدم تو پروفایل بعضی از دوست هام که ایران نیستند.

خوب تیم ما باخت و حسابی ضایع شدیم. دیروز کلی ایرانی توی فرانکفورت بودند و همه حالشون گرفته شد. بعد از بازی هم رفتیم کنسرت.
ابی که مثل همیشه عالی خواند. شادمهر هم که خیلی ازش بدم میاد بود. شهاب تیام و شهرام شب پره  و نیما هم بودند. قبل از بازی هم آرش توی فضای باز کنسرت مجانی گذاشته بود و کلی به ایرانی ها حال داد.
خیلی از روزنامه نگارها هم اومده اند اینجا از ایران. من با چند تایی شون رو که از قبل می شناختم اینجا دیدم.

اینجا توی آلمان همه چی یه نشونه یی از جام جهانی داره. مخصوصا توی فرانکفورت که کلی پرچم و توپ  و لباس تیم های مختلف رو می فروشند. مخصوصا تیم آلمان رو.
توی هتلی که ما هستیم چند تا ایرانی هستند که قشنگ معلومه از طرف فدراسیون فوتبال اومده اند.تصور کنین توی هتل به این شیکی و گرونی ،۴ تا ایرانی ریشو با دمپایی لخ لخ کنان توی لابی راه میرن و یک بند با موبایلشون حرف می زنند.این کار فقط از یک ایرانی دهاتی بر میاد.
دلم برای ایران کمی تنگ شده.
بابا ای میل هاتون رو چک کنین. من اسم نمی آرم خودش می دونه کی رو میگم. مردم انقدر اومدم تو لابی هتل پای این لپ تاپ نشستم و یاهو رو باز کردم و هیچ ای میلی ندیدم.

انتظار خیلی بده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 17:6  توسط سحر آهنچی  | 

من الان آلمان هستم. با خواهر و برادرم آمده ام تا بازی های فوتبال رو از نزدیک ببینم.
بازی ایران و مکزیک رو دیدم. بازی انگلیس و ترینیداد و توباگو  و پرتغال و ایران رو هم دیدم.
به نظرم بهترین تیم ها آلمان،انگلیس و ایتالیا هستند.
امشب بازی ایتالیا و آمریکا رو هم می بینم.
جای همه کسانی که دوست دارند در استادیوم فوتبال ببینند اون هم از نوع جام جهانی اش خالی است.
نمی دونم که چند نفر از ایران آمده اند بازی ها رو ببینن. ولی اینجا توی هتل ما در فرانکفورت که پر از ایرانی است.
توی ورزشگاه هم چند تا دوست ایرانی پیدا کردم که توی ایران زندگی نمی کنند و از کشورهای همسایه و بعصا غیر همسایه آلمان آمده بودند.
راستی هیچ کس از وبلاگ نویس ها الان آلمان نیست یه قرار وبلاگی توی فرانکفورت بذاریم؟
تیم ما که حذف شذ و تموم شد و رفت پی کارش.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 18:42  توسط سحر آهنچی  | 

روزنامه ایران قراره دوباره منتشر بشه از شنبه. خیلی خوشحال شدم. این خبر رو از وبلاگ زن روزنامه نگار دارم نقل می کنم.
برای همه اون بچه های خوبی که توی روزنامه ایران کار می کنند خوشحالم.کاش مانا و مهرداد هم زودتر آزاد بشوند.
راستی زن روزنامه نگار  که خیلی هم قشنگ می نویسه و همیشه از همه خبرها آگاهه، راجع به حرکت نمادین زنان برای ورود به استادیوم آزادی هم نوشته که امروز رخ داده. گویا چند نفر از زنان کتک خورده اند و پلیس های زن محاصره شان کرده اند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 20:16  توسط سحر آهنچی  | 

یعنی میشه زخم هاش التیام پیدا کنه؟ میشه فراموشش کنه و باز هم عاشق بشه؟
میشه این خاطراتی که باهاشون زندگی می کنه رو فراموش کنه؟

اصلا میشه با خاطره یه نفر یه عمر زندگی کرد؟ خوابش رو دید و تو خواب بهش لبخند زد؟
دلم تنگ شده...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 12:38  توسط سحر آهنچی  | 

یک وبلاگ درست شده در اعتراض به بازداشت مانا نیستانی و البته مهرداد قاسمفر.
  
و یک پتیشن هم درست شده در همین راستا..دوست داشتید امضاء کنید که بر همه ما واجب است.
دوستان مانا و مهرداد می گویند مهرداد دو روز پیش با همسرش دیدار کرده و مانا هم با مادر و همسرش دیدار کرده. امیدوارم هر چه زودتر هر دو آزاد شوند.


+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 17:39  توسط سحر آهنچی  | 

اعصابم خیلی خرد شده . از دیروز تا حالا همش توی شوک هستم. جریان توقیف روزنامه ایران و بازداشت مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر خیلی رفته روی اعصابم.
توی همه وبلاگ ها تقریبا میشه یه اظهار نظر در این باره خواند. دلم برای بچه های روزنامه ایران خیلی سوخت. این عکاس روزنامه ایران هم که خبری ازش نیست. نه به میل ها جواب میده و نه به جز 2 خطی که نوشته از روزنامه ایران . حال و هواش ، چیز بیشتری می نویسه.
به هر حال یکی از بهترین مطالبی که من در بین وبلاگ ها خواندم ، مطلب  زن روزنامه نگار عزیز بود. حتما بخوانینش.تازه کلی هم لینک مرتبط گذاشته.


راستی از شلوغی های دانشگاه تهران و امیرکبیر هم غافل نشین.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:13  توسط سحر آهنچی  | 

مرا
   تو 
بی سببی
              نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده یی
                            ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
                                           به آفتاب
از دریچه تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد       
خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی.

*
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی ست
                              که آزادی را
به لبان برآماسیده
                       گل سرخی پرتاب می کند-
ورنه
    این ستاره بازی
حاشا 
        چیزی بدهکار آفتاب نیست
*
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی.
*
و دلت
کبوتر آشتی ست ،
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!

احمد شاملو



+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 12:44  توسط سحر آهنچی  | 

این وبلاگ رو چند روزی میشه که پیدا کردم. وبلاگ یک زن روزنامه نگاره که ترجیح داده اسمش رو توی وبلاگش ننویسه قبلا هم وبلاگ می نوشته شاید الان هم بنویسه یه جای دیگه ولی اینجا بدون اینکه اسمش رو بگه می نویسه.
 زن روزنامه نگار روزنامه نگار مشهوریه و خیلی از روزنامه نگارانی که الان دارن به ذهنشون فشار میارن که ببینن کیه، مسلما می شناسنش.من هم خیلی به ذهنم فشار آوردم ،نگران نباشین..
بهتون توصیه می کنم که حتما وبلاگش رو بخوانین.یک کمی کم کاره و دیر به دیر آپ دیت می کنه ولی خودش می گفت که از این به بعد قصد داره مرتب بنویسه.
خوبیش اینه که انگلیسی هم می نویسه البته خودش می گفت قراره فارسی هم بنویسه.
حلاصه وبلاگ خوبی داره.می ارزه بهش سر بزنین و مطالبش رو بخوانین.

I have found a very good weblog,its name is womanjournalist.She is a good journalist who have had another weblog before and now she wants to write Anonymous . Go there ans see her blog.she write english as well.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:38  توسط سحر آهنچی  | 

دکتر رامین جهانبگلو را آزاد کنید.
لطفا هر کی می تواند و دوست دارد این پتیشن را امضاء کند که از واجبات است.

Call for the Release of Dr. Ramin Jahanbegloo

We the undersigned demand the immediate and unconditional release of Dr. Ramin Jahanbegloo. Dr. Jahanbegloo is a respected intellectual committed to principles of non-violence and cultural dialogue. There is no basis whatsoever for allegations by Iranian officials that he is a "foreign agent" engaged in unlawful activities. His arbitrary arrest and detention, the denial of his right to counsel and access to his family, are in violation both of Iran's obligations under international human rights law as well as the laws of the Islamic Republic of Iran itself. We hold the Government of Iran responsible for his lawful and humane treatment, including in particular the Minister of Intelligence and other officials who are directly responsible for his custody and welfare. We further emphasize that torture, whether physical or mental, for the purpose of obtaining confessions or any other purpose, is a serious crime under international law for which the perpetrators may be held individually accountable before international tribunals and courts.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:26  توسط سحر آهنچی  | 

امروز خیلی دلم تنگ شده. خیلی دلم گرفته. دلم برای روزهای خوب گذشته تنگ شده.
برای اون روزی که ۱۰ سال پیش با کلی شوق و ذوق با دوست صمیمی ام رفتیم سر کار. اولش کار آموزی بود. همه چیز برام جالب بود. همه چیز تازگی داشت. همه چیز هیجان انگیز بود.
نوشتم...نوشتم...نوشتم ....خیلی سخت بود...یاد گرفتم. برای همکارام دلم تنگ شده. برای اونهایی که هر روز صبح می دیدمشون. برای اون لبخند ها...برای اون شعرها...برای اون دل شوره ها ...برای همه چیز...گاهی دلم برای در و دیوار ها هم تنگ میشه. برای در و دیوار یه ساختمون قشنگ سه طبقه که اولین بار که دیدمش می دونستم برای همیشه برام خاطره میشه. ثبت شده اون در و دیوارها تو ذهنم.
اون رنگ ها...اون میزها...اون صداها و با هیجان حرف زدن ها...
اگه میشد فقط یه بار دیگه برم اونجا و یه بار دیگه وسط اون شلوغی و همهه بشینم و یه سیگار بکشم ...
خیلی دلم گرفته....خیلی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:27  توسط سحر آهنچی  | 

من دیروز یه پست نوشتم اینجا. مثل اینکه سوء تفاهم شده. چون بعضی ها فکر کردند که من عاشق یک پسری شده ام که ۶ سال از خودم کوچیکتره.
متاسفم که اشتباه فهمیدید. دلیل نمی شه که هر چی آدم بنویسه منظورش خودش باشه. من قدرت تخیل قوی یی دارم. نقاشی می کنم ،شعر میگم و داستان کوتاه هم می نویسم. شاید بعضی ها از این داستان های من خوششون نیاد . خوب من اینجا برای دل خودم می نویسم و یک نفر دیگه که همون اول توضیح دادم بهانه یی بود برای وبلاگ نوشتن من.
خودش می دونه چون بهش گفته ام و قالب وبلاگم هم این رو نشون میده.
من اگه عاشق یکی بشم میرم بهش میگم. حتی اگه ۶ که هیچی ۹ سال هم ازم کوچیکتر باشه انقدر جرات و جسارت و شهامت و خیلی چیزای دیگه دارم که میرم بهش میگم دوستش دارم.پس نگران نباشین من اگه عاشق شم نمیام اینجا بپرسم چی کار باید بکنم. چون خودم می دونم. این رو برای کسانی گفتم که بهم ای میل زدن و شکایت کردن که چرا اینها رو نوشتی.
خلاصه من چند تا ایمیل گرفتم که همه داد و بیداد کردن سرم که چرا عاشق یکی شدم از خودم ۶ سال کوچیکتر.
خلاصه بگم اگه کسی ناراحت می شه از خواندن داستان ها و تخیلات من بهتره دیگه اینجا رو نخوانه و خودش رو اذیت نکنه.
اونی هم که نوشته، نوشتن حرمت داره بهتره خودش به فکر این مساله باشه و با اسم مستعار ننویسه اینجا. من آی پی شما رو در آوردم آقا/خانم محترم.
ااااااااااااااااااااااااااااه....یه کاری می کنین آدم اصلا ننویسه هااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:25  توسط سحر آهنچی  | 

همه هستی من آیه تاریکیست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهم برد
من در این آیه تو را آه کشیدم آه..



من بد جوری با این شعر حال می کنم. قبلا اینطوری نبودم ها. تازگی ها از این شعر خوشم اومده. دلیلش هم واضحه.گمونم دارم عاشق میشم.
خیلی سخته یکی رو دوست داشته باشی ...نگاهش کنی...دلت آب بشه براش....چشمهاش که تو چشمت می افته تا ته قلبت بسوزه...نفست بند بیاد...دلت بخواد دستت رو بکشی رو لبهای خوشگلش و بهش بگی دوستش داری..ولی نمی شه..ازت ۶-۷ سال کوچیک تره...خدایا چی میشد من ۶ سال دیرتر به دنیا می آمدم؟
راستی به نظر شما خیلی ضایع است آدم عاشق یکی بشه که از خودش ۶ سال کوچیک تر باشه؟

شما بودین چی کار می کردین؟بهش می گفتین؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:4  توسط سحر آهنچی  | 

این خبر رو توی صفحه حوادث روزنامه ایران خواندم. خیلی دلم گرفت. پانیذ فقط ۵ سالشه ...تومور تو بدنش داره رشد می کنه..عملش کردند...شیمی درمانی کرده..حالا برای عمل بعدی ۵۰ هزار یورو می خواهند. قراره پروفسور سمیعی توی آلمان عملش کنه. کسی می تواند کمک کند؟
شماره حساب اینجا هست . من هم دوباره می نویسم.
شماره حساب ۳۹۸۸ بانک ملی شعبه خجسته، کد شعبه ۷۹۹، به نام موسسه فرهنگی- مطبوعاتی ایران.
باور کنید اگه هر مبلغی ،هرچند ناچیز به این خانواده کمک کنید، پدر و مادر پانیذ یه بار دیگه می توانند طعم خوشبختی رو بچشند.

There is a little girl whose name is Paniz,she has canser ,doctors had a 18 hours operation on her and after that she went to chemotherapy .but they need 50000 euro for next operation.

If any one can help,please send your found raising to the bank account which i wrote above.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:27  توسط سحر آهنچی  | 

coming soon!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 17:53  توسط سحر آهنچی  | 


Iranian-American anti-war rally in San Jose, Friday, April 21
look at this picture. the little boy in left corner of pic has a grandma in Iran.
Iranian-American kids in San jose chanting :we want democracy without war
Isn't this pic effective?
protesters wanted Bush administration to TALK to Iran,instead of bombing there.
By the way i think the situation will be more difficult if ahmadinejad continue his nonsenses.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:15  توسط سحر آهنچی  | 

وای من انقدر خوشحالم که بازدید کننده داشتم که نمی دونم چی بگم. این دو روز چون درس هام زیاد شده بود نرسیدم بیام اینجا و حتی ای میل هام رو هم چک نکرده بودم. ولی امروز که ای میل ام رو چک کردم خیلی ذوق کردم. یکی از دوستان خیلی عزیزم بهم ای میل زده بود.خیلی خوشحالم کردی. خودت می دونی کی هستی. پس من دیگه توضیح نمی دم.
راستی من اینجا سعی می کنم انگلیسی هم بنویسم.شاید چند تا مخاطب خارجکی هم پیدا کردم:دی
I'm really delighted to see there are some comments in my weblog.I have been very busy last 2 days with my lessons.I couldn't check my email even. Today I checked my email and saw a very dear friend -if I can tell he is my friend- has sent me an email.Don't want to mention to his name, cause he knows himself.
 From today I'm trying to write in english here as well. It 'll be a very good exercise for me to improve my English skills.
cheers
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:36  توسط سحر آهنچی  | 

یکی از وبلاگ هایی که من همیشه می خواندم وبلاگ امشاسپندان بود که خیلی دوست داشتم مطالبش رو. متاسفانه دیگه نمی خواد اونجا بنویسه. به خاطر آزار و اذیت هایی که توی وبلاگستان شده. من فقط متاسف شدم.چون قراره از این به بعد یه جای ناشناس بنویسه. 
من خیلی ذوق دارم که در یک روز این همه پست گذاشتم اینجا ،نه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:21  توسط سحر آهنچی  | 

اگه دقت کرده باشین این روزها بگیر بگیر تو تهران زیاد شده. من خودم با چشم خودم دیدم دخترهایی رو که بهشون گیر داده بودند و داشتند بهشون تذکر می دادند.
من خیلی ترسیده ام. سعی می کنم زیاد از خانه بیرون نروم.فقط می روم دانشگاه و بر می گردم.
من هنوز نمی توانم اینجا عکس بگذارم. راستی کسی هست که به من بگوید چطور می توانم به دوستانم و وبلاگ هایی که دوست دارم لینک بدهم؟؟
خیلی ممنون می شوم اگر کسی به من بگوید.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:11  توسط سحر آهنچی  | 

سلام به همه. من خیلی خوشحالم که بالاخره یه وبلاگ راه انداختم.دلیلش هم این بود که یه نفری رو که خیلی دوست داشتم دیدم وبلاگ زده،من هم گفتم یه وبلاگ راه بیندازم تا به این ترتیب حرف های دلم رو بزنم.
اینجا راجع به هرچی دلم بخواهد می نویسم.
پس من به دنیای مجازی خوش آمدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:58  توسط سحر آهنچی  |